محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3074
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىگويى . » گويد : به خدا گويى شرمگين شد و خاموش شد ، پس از آن شامى تكرار كرد و گفت : « اى امير مؤمنان اين دختر را به من بده . » يزيد گفت : « گمشو كه خدا مرگ محتومت دهد . » گويد : آنگاه يزيد گفت : « اى نعمان پسر بشير ، لوازم بايسته برايشان آماده كن و يكى از مردم شام را كه امين باشد و پارسا همراهشان كن و با وى سواران و ياران فرست كه آنها را به مدينه برساند . » راوى گويد : آنگاه بگفت تا زنان را در خانه اى جداگانه جاى دهند و لوازم همراه كنند ، برادرشان على بن حسين نيز با آنها در همان خانه بود . حارث بن كعب گويد : پس از آن به خانهء يزيد رفتند و از زنان خاندان معاويه كس نماند كه گريه كنان و نوحه گويان به پيشوازشان نيامده باشد . سه روز عزاى حسين گرفتند و يزيد به چاشت و شام نمىنشست مگر آنكه على بن حسين را پيش مىخواند . گويد : روزى او را بخواند ، عمرو بن حسن بن على را نيز بخواند كه پسرى كم سال بود و به عمرو بن حسن گفت : « با اين جوان جنگ مىكنى ؟ » منظورش خالد پسرش بود . گفت : « اين جور نه ، كاردى به من بده ، كاردى نيز به او بده تا با وى جنگ كنم . » گويد : يزيد او را به بر گرفت و گفت : « اين روش را از اخزم مىشناسم [ 1 ] مگر از مار به جز مار مىزايد ؟ » گويد : و چون خواستند حركت كنند يزيد على بن حسين را خواست و گفت : « خدا پسر مرجانه را لعنت كند ، به خدا اگر كار وى به دست من بود هر چه
--> [ 1 ] مثال روان عربى : يعنى هر كس خوى پدر مىگيرد . م .